X
تبلیغات
برگ زندگی
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 22:29 | نویسنده : ح.علامه

هیئت مدیره ی موسسه ی فرهنگی و هنری برگ زندگی پویا  تصمیم گرفتند تا به کسانی که تا سی فروردین 1393 کتاب الکترونیک برگ زندگی را خریداری نمایند؛ بدون قرعه کشی کتاب صوتی الکترونیک « بیندیشید و ثروتمند شوید» را نیز هدیه دهند .لذا پس از خرید کتاب الکترونیک برگ زندگی، این کتاب را نیز از همان جا دانلود نموده و لینک دانلود را هم به رایانامه تان ارسال می کنیم.

برای خرید کتاب برگ زندگی  ایــنــجــا را کلیک کنید.

باتشکر

مدیر پروژه ی برگ زندگی پویا



تاريخ : دوشنبه چهارم فروردین 1393 | 1:7 | نویسنده : ح.علامه

به نام خدا

دوستان عزیز و همراه

سلام

به پاس همدلی و همراهی شما خوبان بر آن شدیم تا کتاب الکترونیک برگ زندگی را به قیمت 3750 تومان با نهایت احترام تقدیم شما خوبان کنیم.

جهت دریافت کتاب الکترونیک برگ زندگی ایـــنــجــا را کلیک کنید یا وارد آدرس www.shoprw24.tk  شوید

باتشکر

مدیر پروژه ی برگ زندگی پویا




تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | 12:24 | نویسنده : ح.علامه


تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | 12:23 | نویسنده : ح.علامه



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 0:41 | نویسنده : ح.علامه

        روزی یک مهندس ساختمان، می‌خواست از طبقه ششم با یکی از کارگرانش حرف بزند. خیلی او را صدا زد اما به خاطر شلوغی و سرو صدا، کارگرمتوجه نمی‌شد. مهندس، یک اسکناس 10هزارتومانی به پایین انداخت تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند. کارگر ۱۰ تومانی را برداشت و در جیبش گذاشت و بدون این که بالا را نگاه کند مشغول کارش شد. بار دوم مهندس 5 هزار تومانی  پایین انداخت و دوباره کارگر بدون این که بالا را نگاه کند پول را در جیبش گذاشت. بار سوم مهندس سنگ کوچکی را پایین انداخت و سنگ به سر کارگر برخورد کرد. در این لحظه کارگر سرش را بلند و بالا را نگاه کرد و مهندس کارش را به او گفت. این داستان زندگی ما انسان ها است، خدای مهربان همیشه نعمت‌هایش را برای ما می‌فرستد و ما سپاسگزار نیستیم. اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می‌افتد که همان مشکلات کوچک زندگی اند، به خداوند روی می‌آوریم و خدا خدا می کنیم.      منبع: ضمیمه ی روزنامه اطلاعات 18 بهمن 92

نام داستان:«هر چه کنی به خود کنی    گر همه نیک و بد کنی»

           مرد فقیرى بود که همسرش از...

دریافت فایل  pdf         صفحه ی اول           و دریافت فایل pdf صفحه دوم



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 0:35 | نویسنده : ح.علامه
        زاهدی مهمان پادشاهی بود، چون به طعام بنشستند ، کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او بود تا ظَـنّ صلاح در حق او زيادت بَرَند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی       کاین ره که تو می روی به ترکستان است.

         چون به مقام خويش باز آمد



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 8:2 | نویسنده : ح.علامه



تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 7:59 | نویسنده : ح.علامه

یا خیر النّاصرین                                   ...............                    برگ زندگی شماره ی 962

تنها عزم و اراده است که برنده را از بازنده جدا می کند.

دریافت فایل  PDF صفحه ی یک 962     و صفحه دو 962



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 7:51 | نویسنده : ح.علامه
 موشی درخانه ی صاحب مزرعه ، تله ی موش دید . به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش مشكل تو است به ما ربطی ندارد. ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گَزید. از مرغ برایش سوپ درست كردند. گوسفند را براي عیادت كنندگان سربریدند.گاو را براي مراسم ترحیم كشتند.و دراین مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشكلی كه به دیگران ربط نداشت فكر می كرد. شما چه فکر می کنید؟  منبع: نقل به مضمون از کلیله و دمنه

   هر عمل کز خیر و شر از آدمی سر می زند

                                         آن عمل بعداً  به پشت در،خودش در می زند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انسان، حیوان و فرشته .   خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت،  به حیوان ها شهوت داد بدون شعور،  و به انسان هر دو را.... انسانی که شعورش به شهوتش غلبه کند از فرشته بالاتر است، و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پَست تر است...   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     آن قَدَر گرم است بازار مکافات عمل

 دیده گر بینا بُوَد، هر روز روز محشر است...  صائب تبریزی



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 0:44 | نویسنده : ح.علامه

هر زمان شایعه ای را شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان  «سقراط» به دلیل خِرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:«سقراط آیا میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟»

سقراط پاسخ داد:«لحظه ای صبر کن.قبل از این که به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.»مرد پرسید:«سه پرسش؟!»

دریاف ت فایل پی دی اف شماره 963 صفحه اول    963صفحه دوم



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 0:41 | نویسنده : ح.علامه

963

           ...تصوّر کنید در حال رانندگی و در شبی سرد و زمستانی هستید و مه غلیظی همه جا را فرا گرفته . وقتی متوجّه شوید که تا فاصله بیشتر از 10 متری را نمی بینید، چه احساسی خواهید داشت.؟ احتمالاً اولین احساس شما توأم با اندکی ترس است. به احتمال زیاد ترمز را فشار می دهید و سرعت اتومبیل را تا حد زیاد کاهش می دهید. به تدریج مه غلیظ تر می شود و شما چند قدمی خود را بیشتر نمی بینید و سخت تر می شود زمانی که جاده یخ زده و لغزنده است.در این حال با چه سرعتی رانندگی می کنید؟



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 0:2 | نویسنده : ح.علامه

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پُر می شد از نجوا... تخته را که پاک می کرد ، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد...

... آن روز معلم با تأنّی وارد کلاس شد. کلاس غـُـلـغُـلـه بود.یکی گفت : «خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.»  و شلیک خنده کلاس را پر کرد...معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه ی سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پُر نکرد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخنانی از سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی (از عارفان قرن سوم هجری)

یا چنان نمای كه هستی ؛یا چنان باش كه می نمائی .

دریافت فایل پی دی اف شماره 964 صفحه یک    صفحه دو 964



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 23:57 | نویسنده : ح.علامه

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: «سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.   ـ قفل اول این است که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.  ـ قفل دوم این که دوست دارم کارم برکت داشته باشد.  ـ قفل سوم این که دوست دارم عاقبت بخیر شوم.»    شیخ نخودکی فرمود: «برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان  و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان. »جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!! شیخ نخودکی فرمود:«نماز اول وقت،شاه کلید است ...»

***    حسد و حرص و بخل و شهوت و آز      به خدا اگر گذارد تو را به نماز....  سنایی؟!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 19:24 | نویسنده : ح.علامه
نقّاشي دوره گرد براي يافتن چند نمونه کاري ، در يکي از روستاهاي بين راه توقّف مي کند. يکي ازنخستين مشتريانِ  او مردی معتاد بود که با وجود صورت کثيف و نتراشيده و لباس هاي گل آلود ، با وقار و متانتي که در خود سراغ داشت ، مقابل نقّاش مي نشيند .

دریافت پی دی اف صفحه ی یک      دریافت پی دی اف صفحه دو



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 19:18 | نویسنده : ح.علامه

پیرمردی به علّـت برنده شدن در مسابقه و دریافت جایزه در برنامه ی مشهور تلویزیونی ظاهر شد.او با روحیّه ی عالی و بذله گویی اش؛ توجّه مخاطبان را به خود جلب کرد.

مُـجری مشهورِ برنامه از پیر مرد سوال کرد:



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 12:23 | نویسنده : ح.علامه

«زندگی مثل یک بستنی است ، از آن لذت ببرید پیش از آن که آب شود.»

راستی شاید شما هم یکی از طرفداران بازی فوتبال باشید!تا به حال دیده اید که وقتی در یک بازی

دریافت فایل پی دی اف شماره ی 966 صفحه ی اول و صفحه دوم




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 12:14 | نویسنده : ح.علامه

عنوان: سه چیز در زندگی

Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیست:



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | 23:44 | نویسنده : ح.علامه
    پادشاهی به اطرافیانش  گفت که : «اگر از کسی عیب و ایرادی ببینید، آن کس باید یک درهم تاوان بدهد.» یکی از شحنه (نگهبان) ها   مردی را با لباس های کهنه و پاره دید و گفت:«باید به دستور پادشاه یک درهم بپردازی.»مرد گفت:«چــه... چـه... چـرا باید بدهم؟!!!» گفت:


دریافت فایل پی دی اف صفحه یک      صفحه دو

دریافت فایل پی دی اف هردو صفحه در یک فایل فشرده



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | 23:30 | نویسنده : ح.علامه
پســرک ؛ پدر بزرگش را تماشا می کرد که داشت نامه ای می نوشت.از پدربزرگش پرسید : «پدر بزرگ درباره ی چه می نویسی؟» پدربزرگ پاسخ داد :«درباره تو پسرم. امّا مهم تر از آن چه می نویسم ،مدادی است که با آن می نویسم .» پدر بزرگش گفت:



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفدهم آبان 1392 | 14:5 | نویسنده : ح.علامه
     مردى متوجّه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائی اش کم گردیده است...  به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد.  به این خاطر، نزد  دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت: براى این که بتوانى دقیق تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است ؛ آزمایش ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «…ابتدا

دریافت فایل پی دی اف از اینجا   یا از اینجا دریافت کنید.(ویرایش سوم)



ادامه مطلب